شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

سومین سفرنامه

1392/10/14 13:48
نویسنده : مامان الهه
94 بازدید
اشتراک گذاری

کپلکم سومین سفرت رو به شیراز رفتی.

92.9.28

به همراه بابایی و پدرجون و مادرجون به سمت شیراز راهی شدیم،مسافت تا شیراز خیلیه و من نگران تو بودم که نکنه خسته بشی خداروشکر اذیت نشدی ولی من بازم از اینکه با ماشین رفتیم کلافه شدم و قول دادم که با ماشین برنگردم.

رسیدیم اصفهان و برای نهار رفتیم رستوران،تو توی کریر بودی و گذاشتیمت روی چندتا صندلی،مشغول غذا خوردن بودیم که تو از بس پا کوبیدی ،یکدفعه کریرت کج شدبه موقع گرفتمت و خداروشکر اتفاقی نیوفتاد،ولی من مردم تورو بغل کردم و زدم زیر گریه حالم بدجوری خراب شد،اگه تو خدایی نکرده افتاده بودی....باید چیکار میکردم.. بماند که همه کلی بخاطره این حرکتم بهم خندیدن و پدرجون به شوخی گفت مگه بچه اولته که هول کردی!! ولی مامانی یه لحظه مردم و زنده شدم.

خلاصه رسیدیم شیراز

راستی یادم رفت بگم تو اصالتا شیرازی هستی و ما هر دفعه میریم خونه عمو مهدی.این بار هم به دو دلیل رفتیم هم دیدار با فامیل پدریت که تورو تا حالا ندیده بودن،هم خاستگاری برای عمو محسن.

از شیراز برات بگم ،شهر خیلی خوبیه البته اکثرا فرصت گشتن توی شهر رو نداریم چون هربار که میریم از نهار تا شام مهمونی دعوتیم خیلی خونگرم و مهربونن  و همیشه خوش میگذره.

اولین شب یلدات هم شیراز گذشت و من یاد سال پیش افتادم و چقدر خوشحال بودم از اینکه تو امسال توی بغلمی.

خاستگاریه عمو محسن هم به خوبی برگذار شد و حالا منتظر جشن نامزدیشونیم.

شماهم که هرجا میرفتیم فقط میخندیدی و همه عاشقت شده بودن.طوری که صاحب خونه سریع برات اسپند دود میکرد.بغل همه میری و اصلا نمی گی مامانم کو بابام کجاست،بغل مردها هم که انگار فنر قورت دادی،همینجور بالا پایین میپری.مامانی فدای اون خوش اخلاقیت یکم هم جدی باشی بد نیستا،یه جوری رفتار می کنی که انگار همه رو خیلی وقته میشناسی

خلاصه پسرکم 11 روز شیراز موندیم 

ولی روزهای آخر حسابی حوصلت سر رفته بود چون از صبح تا شب فقط نق میزدی.بلاخره  یکشنبه 8 دی بلیط برگشت رو گرفتیم که داستانی شد برای خودش.ساعت 11 شب پرواز داشتیم  ولی از ساعت 9 رفتیم فرودگاه که اعلام کردن پرواز با تاخیر ساعت 1 .بمند که تو چقدر  نق زدی و من و بابایی مدام راه میرفتیم تا تو بخوبی.خلاصه ساعت 3 صبح رسیدیم خونه و تو بیدار شدی تا 4  به زور خوابوندمت و 7 صبح طبق معمول بیدار شدی..یعنی رسما نابود بودم

ولی خوب بخاطره اینکه خستگی راه از تنم بیرون بیاد رفتم 5 روز خونه مامان جون موندم.نیشخند

بله پسرک اینم از سومین سفرنامت.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

مامان سینا
14 دی 92 16:34
پس آدریان خان با ما همشهریه هر وقت اومدید شیراز یادتون باشه که باید خونه ی ما هم بیاید یادتون نره هااااااا
مامان الهه
پاسخ
جدی شماهم شیرازی هستین،چه خوب یه دوست مهربون تو شیراز دارم.حتما این سری میام قول.
مامان سینا
15 دی 92 22:33
خیلی خیلی خوشحالم میکنی عزیزم
elham
1 بهمن 92 0:54
بله دیگه وقتی میری شیراز یادت میره که همش یه خاله داری و اون خیلی دلش برات تنگ میشه .ولی مثل این که دل تو بیشتر برای عمو اکبر تنگ شده بود چون اونو بیشتر از من تحویل گرفتیش ای نامرد
مامان الهه
پاسخ
مگه میشه یادم بری خاله جونم تو تنها خاله تنیم هستی،عمو اکبرم که عموی مهربونمه و یه دونست